پنجشنبه یکم اسفند 1387
این شعر رو نوشتم تا که این روز های نزدیک عید حواسمون به چیزای دیگه هم باشه
سفره خاليياد دارم يک غروبي سرد سرد
مي گذشت از کوچه ي ما دورگرد
دور گردم دار قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي مي خرم
کوزه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري شيشه خالي مي خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
ناگهان آهي زد و بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟
سوختم ديدم که بابا پير بود
بد تر از او خواهرم دلگير بود
بوي نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش ديدم که لک بر داشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
باز هم بانگ درشت پير مرد
پرده ي انديشه ام را پاره کرد
دور گردم دار قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي مي خرم
کوزه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري شيشه خالي مي خرم
خواهرم بي روسري بيرون پريد
آي آقا سفره خالي مي خريد
نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 10:25 | لینک
|

