تبليغاتX
امینی
برای مشکلات راهی می یابیم و اگر راهی نبود راهی جدید خواهیم ساخت " مهندس محمد امینی "

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 11:27 | لینک  | 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 23:50 | لینک  | 

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي  گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه مي كردم

 

 عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان

تسبيح صد دانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه مي ديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز
مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ،
تاب تماشاي تمام زشت كاري هاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 عجب صبري خدا دارد !   

 عجب صبري خدا دارد !

 

 


 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 16:50 | لینک  | 

پدر اي چراغ خونه،مرد دريا،مرد بارون
با تو زندگي يه باغه،بي تو سرده مثل زندون
هر چي دارم از تو دارم،تو بهار آرزوها
هنوزم اگه نگيري،دستامو مي افتم از پا
ميلاد با سعادت اميرالمومنين سيد الوصيين حضرت امام علي المرتضي عليه السلام رو بهت تبريک مي گم

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 23:24 | لینک  | 

"ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود.. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده.
 البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحب اش بده.
روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده.

تو این ۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می کنند نمیتوانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند.
 روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟

 این ساختمان فقط نصب پریز و برق و نظافت اش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که.

آنها با دهان باز نگاه می کردند می گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمیداد. چه آدم خوبی بود...!

این خاطره را بعضی ها نخوانند؛شرمنده می شوند!!!ا

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 23:15 | لینک  | 

غم سنگین گذشته بر دل آنچنان فشار می آورد که گاهی به این نکته می اندیشم که من از گذشته خویشتن چه چیزی را بر دیگران پنهان ساخته ام. آیا روزی جسارتش را خواهم داشت حجاب از رخ خویش بشکافم و ناگفته هایم را درعدالتخانه گفتمان و افشاگری قرار دهم؟ شکستن سکوت دشوار است اما دست یافتنی!!

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 22:13 | لینک  | 

گیلبرتو دنوچی تصویری عالی از رفتار ما می دهد.به گفته‌ی او آدم ها مثل هندی ها روی زمین راه می‌روند.با یک سبد جلو و یک سبد در پشت !در سبد جلو صفات نیکمان را نگه می‌داریم و در سبد پشتی عیب هایمان را می گذاریم.به همین دلیل در روزهای زندگی چشمهایمان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می‌کنیم. در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می‌کند تمامی عیوب اش را می بینیم.اینگونه است که درباره‌ی خود بهتر از او داوری می‌کنیم.بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ماست نیز درباره‌ی ما به همین شیوه می‌اندیشد!

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 23:0 | لینک  | 

 این شعر رو نوشتم تا که این روز های نزدیک عید حواسمون به چیزای دیگه هم باشه

سفره خالي
ياد دارم يک غروبي سرد سرد
مي گذشت از کوچه ي ما دورگرد
دور گردم دار قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي مي خرم
کوزه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري شيشه خالي مي خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
 ناگهان آهي زد و بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟
سوختم ديدم که بابا پير بود
بد تر از او خواهرم دلگير بود
بوي نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش ديدم که لک بر داشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
باز هم بانگ درشت پير مرد
 پرده ي انديشه ام را پاره کرد
دور گردم دار قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي مي خرم
کوزه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري شيشه خالي مي خرم
خواهرم بي روسري بيرون پريد
آي آقا سفره خالي مي خريد
نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 10:25 | لینک  | 

متن حقوق بشر كوروش كبير

اينك كه به ياري مزدا تاج سلطنت ايران ، بابل و كشورهاي چهار گانه را بر سر گذاشته ام اعلام مي كنم كه :

* تا روزي كه زنده هستم و مزدا پادشاهي را به من ارمغان مي كند كيش و آيين و باورهاي مردماني را كه من پادشاه آنها هستم گرامي بدارم و نگذارم كه فرمانفرمايان وزيردستان من كيش و آيين و دين و روش مردمان ديگر را پست بدارند و يا آنها را بيازارند.

* من كه امروز افسر پادشاهي را بر سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا پادشاهي را به من ارزاني كرده هرگز فرمانروايي خود را بر هيچ مردماني به زور تحميل نكنم و در پادشاهي من هر ملتي آزاد است كه مرا به شاهي خود بپذيرديا نپذيرد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه ايران و بابل و كشورهاي رابعه هستم نخواهم گذاشت كه كسي به ديگري ستم كند و اگر كسي ناتوان بود  وبر او ستمي رفت من از وي دفاع خواهم كرد و حق او را گرفته و به او پس خواهم داد و ستمكاران را به كيفر خواهم رساند .

* من تا روزي كه پادشاه هستم نخوام گذاشت كسي مال و اموال ديگري را با زور و يا هر روش نادرست ديگري از او بدون پرداخت ارزش واقعي آن بگيرد .

* من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كسي ، كسي را به بيگاري بگيرد و به او مزد نپردازد .

* من اعلام مي كنم هر كس آزاد است هر دين و آييني را كه ميل دارد برگزيند و در هر جا كه مي خواهد سكونت نمايد و به هر گونه كه معتقد است عبادت كند و معتقدات خود را بجا آورد و هر كسب و كار را كه مي خواهد انتخاب نمايد ، تنها به شرطي كه حق كسي را پايمال ننمايد و زياني به حقوق ديگران وارد نسازد.

* من اعلام مي كنم كه هر كس پاسخگوي اعمال خود مي باشد هيچ كس را نبايد به انگيزه اينكه يكي از بستگانش خلاف كرده است مجازات كرد و اگر كسي از دودمان يا خانواده اي خلاف كرد تنها همان كس به كيفر برسد و با ديگر مردمان و خانواده كاري نيست .

* تا روزيكه من زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را بنام برده وكنيز وبا نامهاي ديگر بفروشند و اين رسم زندگي بايد از گيتي رخت بربندد ، از مزدا ميخواهم كه مرا در تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و ممالك چهارگانه گرفته ام پيروز گرداند.

 

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 17:30 | لینک  | 

واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 10:21 | لینک 

سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 2:22 | لینک 

 برنامه ريزي، آوردن آينده به زمان حال است تا بتوانيد همين الان كاري براي آن انجام دهيد.

بهترين روش پيش‌بيني آينده، ساختن آن است.

بزرگترين خطر هنگام به وجود آمدن تغييرات، خود تغييرات نيستند بلكه عمل كردن با منطق ديروز است

وارد عمل شدن بدون برنامه ريزي علت همه شكست‌هاست.

ما اشتباهات جديدي را اختراع نمي‌كنيم. فقط اشتباهات گذشته را تكرار مي‌كنيم

نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 2:33 | لینک