جمعه ششم شهریور 1388
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها
بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز
دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 11:27 | لینک
|
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.
نوشته شده توسط محمد اميني در ساعت 23:50 | لینک
|

